مثل اونپرنده بي آشيون توي قصه ها رها بودم توي شهر آينه ها , من به دنبال خودم ميگشتم
هر طرف من بودم و بي کسي از پشت سرم چهره ديگري از من به خودم نشون مي داد هر طرف بودن من بود و من با خودم از همه کس بيگانه تر ، سايه اي بود که ميديد مرا
بغض هر گاه مرا , ناله هر شام مرا. آشنا بود نگاهش بر من. مرهمي بودبه چشمان ترک خورده ي من که بجز خويش نمي ديد کسي را. تا که از آينه اي ديدمش و بغض مرا او دزديد. من مسافر غريب,تويشهر آينه ها، جز من و خودم تو را ديدم و انگار جهان را ديدم. من به دنبال توگشتم ديگر... هر طرف بودي و انگار نبودي ديگر... سايه اي بودي و انگار جهانيديگر... اندکي ماندي و اندوه تو را يافتن بر من ماند. تو سفر کردي و رفتي...
ليکن , از همه آينه ها نقش تو را مي خوانم. باد موسيقي ناب تو به من مي بخشد. روز و شبدلخوشي ام ديدن نقش تو بر آينه هاست شهر من آينه هاست. جز رخ تو به چه من مينگرم؟
موضوع : من به كسي وفا نمودم و او**پشت پا زد به عشق و اميدم
تاريخ : 12 July 2008 شماره : 7
من به كسي وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و اميدم هرچه دادم بهاو حلالش باد غير از آن دل كه مفت بخشيدم دل من كودكي سبكسر بود خود ندانم چگونه رامش كرد او كه ميگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم بهجامش كرد اگر از شهد آتشين لب من جرعه اي نوش كرد و شد سرمست حسرتم نيستز آنكه اين لب را بوسه هاي نداده بسيار است باز هم در نگاه خاموشم قصههاي نگفتهاي دارم باز هم چون به تن كنم جامه فتنه هاي نهفته اي دارم ز آنچه دادم به او مرا غم نيست حسرت و اضطراب وماتم نيست غير از آن دل كه پر نشد جايش بخدا چيز ديگرم كم نيست كو دلمكو دلي كه برد و نداد غارتم كرده داد ميخواهم دل خونين مرا چكار آيد دليآزاد و شادميخواهم دگرم آرزوي عشقي نيست بيدلان را چه آرزو باشد دلاگر بودباز مي ناليد كه هنوزم نظر به او باشد او كه از من بريد و تركم كرد پس چرا پس نداد آن دل را واي بر من كه مفت بخشيدم دل آشفته حال غافلرا
فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق كه در اين دامگه حادثه چون افتادم من ملك بودم و فردوس بدين جايم بود آدم آورد درين دير خراب آبادم سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض به هواي سر كوي تو برفت از يادم نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت يارب از مادر گيتي به چه طالع زادم تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق هر دم آيد غمي از نو به مباركبادم ميخورد خون دلم مردمك ديده سزاست كه چرا دل به جگر گوشه مردم دادم پاك چهره حافظ به سر زلف ز اشك ورنه اين سيل دمادم ببر بنيادم
در لا بلاي گردن و موهايم گردش كند نسيم نفسهايش نوشد بنوشد كه بپيوندم با رود تلخ خويش به دريايش وحشي و داغ و پر عطش و لرزان چون شعله هاي سركش بازيگر در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد خاكسترم بماند در بستر در آسمان روشن چشمانش بينم ستاره هاي تمنا را در بوسه هاي پر شررش جويم لذات آتشين هوسها را مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم مي خواهمش به تيره به تنهايي مي خوانمش به گريه به بي تابي مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي لب تشنه مي دود نگهم هر دم در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان او آن پرنده شايد مي گريد بر بام يك ستاره سرگردان
در دل خود كشيده ام نقش جمال يار را پيشه خود نموده ام حالت انتظار را ريخته دام ودانه شه از خط وخال خويشتن صيد نموده مرغ دل برده از او قرار را سوزم وسازم از غمش روز وشبان بخون دل تا كه مگر ببينم آن طرّه مشكبار را دولت وصل او اگر يكشبي آيدم بكف شرح فراق كي توان داد يك از هزار را چشم اميد دوختن در ره وصل تابكي برده شرار هجر او از كفم اختيار را ايمه برج معدلت پرده زچهره برفكن شوي زچشم عاشقان زآب كرم غبار را سوختگان خويشرا كن نظر عنايتي مرهمي از كرم بنه ايندل داغدار را
حيرانرا از جلوه اي از رخ خويش مات كن تا رهد از خودي خود ترك كند ديار را