و اما عشق....
   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1...2

موضوع : من مسافر غريب....تاريخ : 29 October 2008   شماره : 10

من مسافر غريب .توي شهر بي کسي ، پشت درياها و دنيا

مثل اون پرنده بي آشيون توي قصه ها رها بودم
توي شهر آينه ها , من به دنبال خودم مي گشتم

هر طرف من بودم و بي کسي از پشت سرم چهره ديگري از من به خودم نشون مي داد
هر طرف بودن من بود و من با خودم از همه کس بيگانه تر ، سايه اي بود که مي ديد مرا

بغض هر گاه مرا , ناله هر شام مرا. آشنا بود نگاهش بر من.
مرهمي بود به چشمان ترک خورده ي من که بجز خويش نمي ديد کسي را.
تا که از آينه اي ديدمش و بغض مرا او دزديد.
من مسافر غريب,توي شهر آينه ها، جز من و خودم تو را ديدم و انگار جهان را ديدم.
من به دنبال تو گشتم ديگر...
هر طرف بودي و انگار نبودي ديگر...
سايه اي بودي و انگار جهاني ديگر...
اندکي ماندي و اندوه تو را يافتن بر من ماند. تو سفر کردي و رفتي...

 ليکن , از همه آينه ها نقش تو را مي خوانم.
باد موسيقي ناب تو به من مي بخشد. روز و شب دلخوشي ام ديدن نقش تو بر آينه هاست
شهر من آينه هاست. جز رخ تو به چه من مي نگرم؟

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : من همانم....تاريخ : 17 September 2008   شماره : 9

نام من عشق است آيا مي‌‏شناسيدم؟

زخمي ام - زخمي سراپا مي‌‏شناسيدم؟

با شما طي‌‏كرده‌‏ام راه درازي را

خسته هستم- خسته آيا مي‌‏شناسيدم؟

راه ششصد ساله‌‏اي از دفتر(حافظ)

تا غزل‌‏هاي شماها، مي‌‏شناسيدم؟

اين زمانم گرچه ابر تيره پوشيده است

من همان خورشيدم اما، مي‌‏شناسيدم

پاي رهوارش شكسته سنگلاخ دهر

اينك اين افتاده از پا، مي‌‏شناسيدم؟

مي‌‏شناسد چشم‌‏هايم چهره‌‏هاتان را

همچناني كه شماها مي‌‏شناسيدم

اينچنين بيگانه از من رو مگردانيد

در مبنديدم به حاشا، مي‌‏شناسيدم!

من همان دريايتان اي رهروان عشق

رودهاي رو به دريا! مي شناسيدم

اصل من بودم, بهانه بود و فرعي بود

عشق(قيس) و( حسن)ليلا مي‌‏شناسيدم؟

در كف(فرهاد)تيشه من نهادم، من!

من بريدم(بيستون) را مي شناسيدم

مسخ كرده چهره‌‏ام را گرچه اين ايام

با همين ديوار حتي مي‌‏شناسيدم

من همانم, مهربان سال‌‏هاي دور

رفته‌‏ام از يادتان؟ يا مي‌‏شناسيدم؟

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : فلاني....تاريخ : 09 September 2008   شماره : 8

هي فلاني!

      مي داني؟!

مي گويند رسم زندگي چنين است :

مي آيند ...    مي مانند  ...

عادتت مي دهند ...   و مي روند ...

و تو در خود مي ماني

       و تو تنها مي ماني!

   راستي!

          نگفتي!

آيا رسم تو نيز چنين است؟!   

            مثل همه ي فلاني ها ؟!

    ارسال نظر ( 10 )!
موضوع : من به كسي وفا نمودم و او**پشت پا زد به عشق و اميدم تاريخ : 12 July 2008   شماره : 7

من به كسي وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و اميدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غير از آن دل كه مفت بخشيدم
دل من كودكي سبكسر بود
خود ندانم چگونه رامش كرد
او كه ميگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش كرد
اگر از شهد آتشين لب من
جرعه اي نوش كرد و شد سرمست
حسرتم نيست ز آنكه اين لب را
بوسه هاي نداده بسيار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه هاي نگفته اي دارم
باز هم چون به تن كنم جامه
فتنه هاي نهفته اي دارم
ز آنچه دادم به او مرا غم نيست
حسرت و اضطراب و ماتم نيست
غير از آن دل كه پر نشد جايش
بخدا چيز ديگرم كم نيست
كو دلم كو دلي كه برد و نداد
غارتم كرده داد ميخواهم
دل خونين مرا چكار آيد
دلي آزاد و شاد ميخواهم
دگرم آرزوي عشقي نيست
بيدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز مي ناليد
كه هنوزم نظر به او باشد
او كه از من بريد و تركم كرد
پس چرا پس نداد آن دل را
واي بر من كه مفت بخشيدم
دل آشفته حال غافل را

    ارسال نظر ( 3 )!
موضوع : مادر....تاريخ : 24 June 2008   شماره : 6

مادر اي والاترين روياي عشق

مادر اي دلواپس فرداي عشق

مادر اي غمخوار بي همتاي من

اولين و اخرين معناي عشق

زندگي بي تو سراسر محنت است

زير پاي توست تنها جاي عشق

مادر اي چشم و چراغ زندگي

قلب رنجور تو شد درياي عشق

تکيه گا ه خستگي ها يم توئي

مادر اي تنها ترين ماواي عشق

ياد تو ارام مي سا زد مرا

از تو اهنگي گرفته نا ي عشق

صوت لالائي تو اعجاز کرد

مادر اي " پيغمبر زيباي عشق "

ما ه من پشت و پنا ه من توئي

جا ن من اي گوهر يکتا ي عشق

دوستت دارم تو را ديوانه وار

از تو احياء شد چنين دنيا ي عشق

اي انيس لحظه هاي بي کسي

در دلم برپا شده غوغاي عشق

تشنه آغوش گرم تو منم

من که مجنونم توئي ليلاي عشق
    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : هر ناله و فرياد كه كردم نشنيديتاريخ : 19 May 2008   شماره : 5

اي شاهد قدسي كه كشد بند نقابت

وي مرغ بهشتي كه دهد دانه و آبت

خوابم بشد از ديده درين فكر جگرسوز

كه آغوش كه شد منزل آسايش و خوابت

درويش نمي پرسي و ترسم كه نباشد

انديشه آمرزش و پرواي ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماري

پيداست از اين شيوه كه مست است شرابت

تيري كه زدي بر دلم از غمزه خطا رفت

تا باز چه انديشه كند رأي صوابت

هر ناله و فرياد كه كردم نشنيدي

پيداست نگارا كه بلند است جنابت

دور است سر آب ازين باديه هشدار

تا غول بيابان نفريبد به سرابت

تا در ره پيري به چه آيين روي اي دل

باري به غلط صرف شد ايام شبابت

اي قصر دل افروز كه منزلگه انسي

يارب مكند آفت ايام خرابت

حافظ نه غلامي است كه از خواجه گريزد

صلحي كن و بازا كه خرابم زعتابت

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : نيست بر لوح دلم جز الف قامت يارتاريخ : 20 April 2008   شماره : 4

فاش مي‌گويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
كه در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملك بودم و فردوس بدين جايم بود
آدم آورد درين دير خراب آبادم
سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض
به هواي سر كوي تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يارب از مادر گيتي به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمي از نو به مباركبادم
مي‌خورد خون دلم مردمك ديده سزاست
كه چرا دل به جگر گوشه مردم دادم
پاك چهره حافظ به سر زلف ز اشك
ورنه اين سيل دمادم ببر بنيادم

    ارسال نظر ( 75 )!
موضوع : آسمان امشب به حالم گريه کن....تاريخ : 26 September 2007   شماره : 3

آسمان امشب به حالم گريه کن

روح تبدار مرا پاشويه کن

آتش افکند عاشقي بر حاصلم

گريه کن بر مجلس ختم دلم

گريه کن بر من که روحم تير خورد

سايه احساس من شمشير خورد

شوخ چشمي بي شکيبم کرده است

با خودم حتي غريبم کرده است

شوخ چشم است و دلم در چنگ اوست

هرچه هست ازچشم پر نيرنگ اوست

آه آن بلا آن درد سينه سوز

از کجا آمد نمي دانم هنوز

شايد از نهتوي جنگل هاي راز

شايد از پشت کپرهاي نياز

او که با اينه ها فانوس بود

چشم او يک کاسه اقيانوس بود

آمد و بر پشت بامم پر کشيد

از سر پرچين قلبم سر کشيد

آمد و زود از سر نعشم گذشت

بي وفا سيلي خورم کرد و گذشت

آمد و بر پشت پايش گم شدم

از جنون ورد لب مردم شدم

رفت و طاق عشق من آوار شد

رفت و منصور دلم بر دار شد

رفت و کوه طاقتم را باد برد

يوسف اميد من در چاه مرد

اين هم از يک عمر مستي کردنم

باز هم شبنم پرستي کردنم

اي دل شوريده مستي مي کني؟

باز هم شبنم پرستي مي کني؟

رام هر کس کي شود آهوي دشت

اي دل بيچاره ديدي بر نگشت

من که گفتم اين پرستو رفتنيست

من که گفتم اين بهار افسرد نيست

من که گفتم اي دل بي بند و بار

عشق يني رنج يعني انتحار

عشق خونت را دواتت مي کند

شاه باشي عشق ماتت ميکند

آه عجب کاري به دستم داد دل

هم شکست وهم شکستم داد دل...

    ارسال نظر ( 121 )!
موضوع : آن پرنده شايد مي گريد....تاريخ : 16 September 2007   شماره : 2

در لا بلاي گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره هاي تمنا را
در بوسه هاي پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم
مي خواهمش به تيره به تنهايي
مي خوانمش به گريه به بي تابي
مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي
لب تشنه مي دود نگهم هر دم
در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان
او آن پرنده شايد مي گريد
بر بام يك ستاره سرگردان

    ارسال نظر ( 128 )!
موضوع : يا امام زمان (عج)....تاريخ : 28 August 2007   شماره : 1

در دل خود كشيده ام نقش جمال يار را
پيشه خود نموده ام حالت انتظار را
ريخته دام ودانه شه از خط وخال خويشتن
صيد نموده مرغ دل برده از او قرار را
سوزم وسازم از غمش روز وشبان بخون دل
تا كه مگر ببينم آن طرّه مشكبار را
دولت وصل او اگر يكشبي آيدم بكف
شرح فراق كي توان داد يك از هزار را
چشم اميد دوختن در ره وصل تابكي
برده شرار هجر او از كفم اختيار را
ايمه برج معدلت پرده زچهره برفكن
شوي زچشم عاشقان زآب كرم غبار را
سوختگان خويشرا كن نظر عنايتي
مرهمي از كرم بنه ايندل داغدار را

حيرانرا از جلوه اي از رخ خويش مات كن
تا رهد از خودي خود ترك كند ديار را

    ارسال نظر ( 1 )!

1...2

     

Copyright 2005 Cloob.com. All right reserved.